یادم به گیتاری که ایران داشتم افتاد... خیلی دوستش داشتم...
با اون بیشتر دوست بودم!
شایدم اون وقتا با خودم بیشتر دوست بودم...
وقتی ایران بودم هیچ راهی برام نذاشتن... خودشون تربیتم کرده بودن... میدونستن هیچوقت نشده و هیچوقت نخواهد اومد که تصمیمی بگیرمو برا رسیدن بهش هر کاری نکنم... و نشده و اگه خدای مهربون بخواد نخواهد شد که به چیزی که بخوام نرسم...
اما یه اتفاق بد افتاد... تصمیمی که برا آیندم گرفته بودم شاید به آبروشون جلو دوست و آشناهاشون آسیب میرسوند... لااقل من اینطور فکر میکنم...
اومدم کانادا... هنوز دوستشون دارم... خیلی... اما کارمو کردم... نمیدونم اونا بازم منو دوست خواهند داشت؟ یه روزی... شاید یه روز دور...
نمیدونم...
یه روزی فکر کردم خیلی ایکیوسان هستم... اینجا رو ساختم...
چند روزی حرفای عادی زدم...
یه روزی خواستم قصمو بگمو از پشت نقابم در بیام... نتونستم... دلم براشون سوخت. شاید هم ترسیدم... نه نترسیدم.. دلم سوخت.
یه روزی دیگه دلم نمیسوزه... دارم صبر میکنم که اون روز بیاد...
یه روزی بازم حرفای عادی میزنم...
![]()
تقویم ایرانی برای ملت ایرانی مقیم خارجه!!!
http://www.payvand.com/calendar
همین!
یکی از اینجا رد شه!!! هیشکی دیگه منو دوس نداره...
من نمی تونم داستانمو بگم...
همین باعث شده نتونم بنویسم...
فعلا بیخیالش می شم!
راستی! اینجا خوش میگذره.. شما هم تشریف بیارین!!!
سخته آدم یه جای جدید جا بیفته...
اما جای خیلی خوبیه...
فعلا کمتر میرسم بنویسم اما کم کم مثل قبل می نویسم...